سایه های گفته های من روی نگاه کنجکاوی نمی نشیند
وزندگی بیگاه خفته است.آرزو روی چشم هایم نشسته. چشم هایم روی افق می دود
و بیگاه می گریم . بیگاه می شنوم . بیگاه عمر میکنم .
شعر رفته دوستان . انتظار نوشته تازه ای نیست تا بعدها.
چیزی که تا کنون آموخته ام اما هنوز باور ندارم
تا خدا هست امید هم هست و خدا همیشه هست
حالت چطور است؟
خواب اساطیر دیده ای ...؟!
تنفس را بیاموز
من در چندمین مرتبه درخت ایستاده ام
و دستهایم
در چندمین پرش پرنده
و چشمهایم
در تکرار او متوقف شده است .
پایه ایم برای نیم سوختنمان !
این کوچه سزاواز تپش نیست
این برگ٫ سزاوار نقاشی شدن
و آری من سزاوار تو نیستم !
موهایت را روی تاقچه جا گذاشته ای
همانجا که ساعت از حرکت ایستاده است
نگاه تو بر آینه ثابت مانده
و چشمهایت ٫ در جاده ها می لولند
باران پشت همین پنجره هم می بارد
باز گرد
بازگرد عزیزم
خداحافظی ٫ وظیفه ماست !
(پاییز۸۳)
زمان به خواب رفته است
و آن پسرک گیتاریست
پشت دروغ هایش می گرید.
چقدر از مرحله بلند نگاهم پرتم
صدای نت می آید
و حرکت های قیژ وار
چرا کسی به خودش سلام نمی کند !
و سکوت پرتقالهای روی میز ...
وقتی نمی بوسمت
گم می شوی پشت خدا
پشت میزها و صندلی ها هیچ کس ننشسته است
فقط خوابها تکرار می شوند .
چقدر دنیا مرا خندیده است !
صدای قاه قاه باد می آید
و حرکت دایره وار ما آغاز می شود ...
کلاسورم را بر می دارم
و پشت هق هق مغازه ها پنهان می شوم .
گاهی یک طرف میز خالی است
گاهی تمام پرتقالها را به دست می گیری
گاهی خدا گم می شود
و فراموش می کنی !
تمام صفحه ها ورق خورده است .
(زمستان۸۳)
او را و خود را بخشوده ام از یاد برده ام
دردا !
خود را و مرا
از یاد برده ای بخشوده ای !
" همیشه آنکه می رود کمی از ما را
با خود می برد.
کمی از خود را زایر !
با من بگذار.
در اندیشه حلاج هنوز پنبه شاد می شد از ضربه .
وقتی شاد خسته از خرد شاد به رویا نوشت :
زمان شکل سپیده دم دارد."
(یدالله رویایی)
گم شده است این خودکار
و نبض های قفسه از نگاه من گره می خورد
در تلاقی غبار و ورق و ساعت ورپریده .
آنجا بیرون هر چه تلاش
هر چه انتظار
ماشینی پارک کرده که می خواهد برود
دوری بزند هوایی تازه کند و برگردد
به پشت میزها و صندلی ها
هیچ کس نمی خندد
فنجان هم حرف تازه ای ندارد .
پشت تمام بوقهای ممتد شکل دار
صداهای ما پراکنده می شوند
و گوشی تلفن جز با خداحافظی من آرام نمی گیرد
و این پیامها جزبا قطع شدن مخابره نمی شوند
و رهگذران جز عبور حرکتی نمی کنند.
من دیگر تمام کوچه های دررو را می شناسم
و آسمان به بی نگاهیم عادت کرده است .
چقدر این کمدها دلگیرند
من خاطره هارا دفن کرده ام
خاک سرد است آرام می گیرم .
خالی شده ام از تو
ودیگر دیوارهای شهر مرا یاد تو نمی اندازد
دوست نازنینم خیر پیش!
(بهار ۸۳)
با سلام به دوستان عزیزم.این متن را به عنوان یک داستان بخوانید
جزء اولین و آخرین کارهای داستان کوتاهم تا این لحظه .
ولطفا از نظرات منتقدانه و مفید خودتان دریغ نفرمایید..متشکرم .پیروز باشید.
خنده هایش را در تمامی شهر ۱۶سانتی متری اش پخش کرده بود.
خودش را گم کرد لا به لای خط های کرسی ذهنش .
همیشه یک جا می نشیند همیشه روی یک صندلی
و هرچند صدای قیژقیژ صندلی آزارش می دهد
باز نشستن بر آن را دوست دارد.
هوا خفه می شود وقتی او نفسش را به نگاهی گره می زند
که چون خلاءاز سایه اش عبور کرد.
آسمان چراغ چراغ ستاره می درخشد
و اوروی بلندترین ارتفاع خانه خاطراتش نشسته
دارد قشنگترین صحنه ها را در فیلم آخرین لحظه های بودن
تماشا می کند
تا تمام اوهام خیالی اش را جزءی از زندگی بشمارد.
نگاهش درانعکاس پنجره برمی گردد و در صورتش پنهان می ماند.
امروز آنقدر کرخ شده بود که فراموش کرده بود در آپارتمانش را نبسته.
گویا نمی خواهد هیچ کس را به خانه گرم و خشکش راه دهد.
گویا آنقدر جامد شده که یکاره متصاعد خواهد شد
و آنقدر در خود جمع که صدای گنگ اخساس اورا حتی
دیوارهای دوست داشتنی اش نمی شنوند.
و رعشه خام وجودش لابه لای دستانس که او را در میان کف زدنهای
خودشان نوازش می کنند
چون آخرین نغمه های موسیقی محو می شود.
امروز او به فردا رفته است
با تمام دیروزهای گندیده ای که در کوله بارش ریخته
و با بوی آنها مشام امروزش را پر می کند
تا فردا از دیروز قصه تازه ای بسازد.
همان مسافر که روی صندلی راختی اش در بلندترین آسمانخراش
شهر ۱۶ سانتی متری اش نشسته است
تخمه می شکند و ضمن تماشای فیلم چرخ می زند می نویسد
و هنرمندانه تمام زمان را دارد زندگی می کند.
امروز ۱۷ اردیبهشت است
که به تعداد سالهای عمرش تکرار می شود.
او از محل کارش برگشته است در خیابان قدم می زند
و یعد از یک مغازه سوپری شکلات خواهد خرید.
(بهار۸۲)
کشیده ام از جریان این شهر بیرون
تا روبروی دوباره تو نایستم .
و این شماره گیر ٫ خاطره هارا غلط تایپ می کند
اینجا تمام تلفنها تعطیل شده است
و صورت هیچ مردی صورت انتظار را نمی بیند.
تمام نگاهم را دیوارهای شهر ثبت کرده اند
وقتی از پنجره رهگذر اتوبوس
چشم به خاطره های دور دوخته بودم .
خدا متوقف شده است در من .
من از شهر تو رفته ام
از تمام خیابانها خداحافظی کرده ام
....
تو ساکن کیلومترها فاصله ای
و حرکت من ٫ بیرون از تو
ادامه می یابد...
(بهار۸۳)
برد مرا به برده خویش
مرا با روح مانده خویش در آمیخته ای ؟!
تو که فراسپرده مرا به اختیار گرفتی !
رفتم تا برده های خویش را واسپارم به او
و با رفته های خود باز گردم
به تازه ترین آمده ها .
مرا به رفته هایم وا می سپاری ؟!
ای مانده در باز مانده های من ؟
مرا می سپاری به آنچه برده ای از من ؟!
مرا برو تا بیابی از خود
به صریح ترین و تازه ترین آمدن هایت
در زنده ای
که جاری کردی در او خود را
مرا بیا که آمدنت
ماندنت
رفتنت
را یکتا می ستایم
و نظاره گر می شوم
مرا که با تو باز زنده شد
و تو را که زنده می مانی در من .
افسوس فاصله هاست میان من و تو
تو و من .
(تیر۸۲)
چنبره زده ام در یک روزنامه
که جلوی صورتم را منعکس می کند در عکس های خودش
که پخش می شوم در کلماتی که نمی خوانم
که غرق می شوم در بحر کفش های اسپرت آنها
که پرت می شوم از صندلی پایین
که می نشینم
که : خانم ژانگولر بازی در نیارین!
روزنامه به نخوانده شدن ادامه می دهد
خبر تازه
تراژدی نگاه من است و او
که در پرده اول بسته می شود .
جریان از این قرار بود :
پرده آخر خودش را به اول رساندو گفت :
ٌمن همان توام
پرده کش معشوق است
و عاشق ، تماشاگری بیش نیست ٌ!
هیچ بولتنی از نمایشنامه های تک پرده ای سخنی نمی آورد
هیچ روزنامه ای به کلمات نخوانده شده اش اهمیت نمی دهد
هیچ کفشی به بحری که ایجاد کرده
هیچ صندلی به خالی خودش
و هیچ پرده کشی به تماشاگر منتظرش نمی اندیشد.
روزنامه به نخوانده شدن ادامه می دهد
خبر تازه ای نیست آقایان
جزسلامتی خواننده!
(پاییز۸۲)
تازنده و لنگان در سرم
کند شونده و پیچنده در خونم
زمان می گذرد بی که بگذرد
حک می کند خود را
و در من محو می شود .
من نان گرسنگی تو ام
قلبی هستم
رها در دستانت
زمان می گذرد بی که بگذرد
و هر چه بنویسم عریان می کندش .
عشق گذرنده و اندوه جاودانه
در درونم به نبرد ، به گاه رامش
زمان می گذرد بی که بگذرد
تن سیماب و خاکستر .
سینه ام را تهی می کند
بی که هرگزم لمس کند
سنگ بی وزن همیشگی
زمان می گذرد بی که بگذرد
زخمی است
که به چرک می نشیند.
روز کوتاه است و زمان انبوه
زمان بی من من و اندوهانش
زمان می گذرد بی که بگذرد
می گریزد در من
و زنجیر می شود.
(اکتاویوپاز)