آیا ای تمام سپیدارهای بلند
خبر از ابرها دارید
که چه عاشقانه باران
بر شما می گذرند؟
آیا ای کبوتران پیغام بر
هرگز نشنیده اید از آنچه من هزارها بارها
باتمام مخوقات خدا (از آنچه دیده ام )
شرح گفته ام ؟
و آیا ای رسولان آبی های محو
که جاودانه اید همیشه و هنوز
بانگ نگاه شیدای مرا
هیچ گاه حس نکردید؟
و ای صدای آرام و شور انگیز ساز
تو در برابر سکوت من
که هرگز جز با نگاهم شکسته نشد
چه خواهی نواخت
چه زمزمه خواهی کرد؟
وآیا تمام پروازگران شهر افق
روشنی قلب مرا ادراک نکردند
و تمام پله از عبور نا متناهی من
برای رسیدن با او خبرنیافتند؟
وای تمام درها که بسته مانده اید
وگاهی باز
دربرابر عشق گشاینده من
مقاومت توانید کرد؟
و ای آسمان که مخلوق خدایی
از وسعت هستی من
که به او سپردم چه می دانی ؟
و ای آبها که جاری می شوید
از بارش اشکهای من
پشت سنگهای بغض نترکیده ام
آگاه نیستید؟
دستانم تقدیم تو باد
آنچه دوست داری با آن بنواز
در دست گیر و لمس کن
وآنچه در کف دارم را بردار
و برای همیشه همیشه با خودت ببر...
((سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای ))
(بهار ۸۲)
مثل موکت تکه تکه سوخته ای
روی چاردم پایی دم در کوچه بیراهه افتادم
و لب و لوچه ام مثل آویشن
از درون من روی زمین چروک خورده
رنگم شده شکلاتی بی رنگ
مثل یک بسته مداد شمعی خیس خاک ارّه ای روغن زده
روی چند جعبه شکسته بسته پیرمرد لولا دررفته
نا هموار پهن می شوم
و بیچاره وار به آفتاب می خندم
حتی آرزوی سوختن ندارم
آخر موکت های تکه پاره
حال دعا کردن ندارند
حتی نفرین
آنها فقط دیوانه وار می خوابند.
(بهار ۸۱)
دوستان عزیز متون زیر را با زبانی کاملا متفاوت از سایر سرو ده هایم
با تاثیر از اشعار ُشل سیلور استاینُ و با همکاری دوست نازنینمُ نرگس جمالی ُنوشته ام .
(در واقع تمام با مزه گی هایش کار ایشان است )
با این توضیح آرزو دارم که نظرات و خصوصا انتقادات خود را (هر آنچه باشد) راجع
به این نوشته هاو سایر سروده هایم ازمن دریغ نورزید و مرا در بهبود نوشته هایم یاری نمایید.
از همه شما بسیار سپاسگذارم .
پیروز و سربلند باشید.
*لیزا یک دایناسور پرنده بود
که از آسمون اخراج شد
به جرم اینکه عصب هاش طولانی بودن
و مغزش با ذغال سنگ کار می کرد
یه روز رفت تا با خدا حرف بزنه
هنوزم که هنوزه نرفته
چون مشغول درست کردنه سالاده
با سس مغز
اون همیشه عصبهای آدمای دیگه رو
وسط خیابون پهن می کنه
و با هجده چرخ از روشون رد می شه
فعلا به سی ساعت وقت مفید نیاز داره
که یکُ تصمیم کبریُ بگیره
اما یکی از شن های ساعت کمه
حالا نوبت دست به کار شدنه مورخ هاست
اینجاست که میو میو عوض می شه
و شما می تونید دایناسور پرنده متمدن رو
توی صف ژتون ببینید
که داره یه شعر تازه می گه .
(زمستان ۸۱)
* شتر با بارش گم میشه کجا؟ زیر تخت من
زیر تخت من قلم ها خوابشون می بره
و دنیایی از علم و هنرو زیبایی
قرو قاطی شدن
اونجا همه چیز پیدا میشه
اما نمی تونی پیداشون بکنی
زیر تخت من خونه کوچیک منه
پر از اسباب بازی ها و جقجقه های شاد و بزرگ و غمناکم
رو تختی ام را که کنار می زنم
هزاران چشم براق منتظر نگاهم می کنن
که منتظر دستهامند تا بگیرمشو نو
توی دنیای بزرگ زیر تختم راهشون بدم
و دوباره یاد بگیرم که هستم
خوبی زیر تخت من اینه که
هیچوقت بالشمو اونجا نمی گذارم
و اون تنها جائیه که من نمی تونم بخوابم
کابوس ببینم
و اشتباهی با خدا قهر کنم
هر وقت زیر تختم رو مرتب می کنم
می بینم که وای من چقدر خوشبختم
چون خیلی چیزهایی که دوستشون دارم رو
اونجا می بینم حس می کنم
و پر از شادی می شم
یه روز عشقم رو گم کردم
زیر تختم رو تمیز کردم
دیدم که یه عنکبوت با اون تاب بازی می کرد
خدا هم زیر تختم بود
نشسته و لبخند می زد
شهر زیر تختم که شلوغ می شه
هر کسی هفت تیر می کشه
اونو می گذاره روی شقیقه های من
اما هفت تیرشون آبی یه
و شش تیر هم بیشتر نداره
اونوقت زیر تختم رو سیل می بره ...
اونجا اونقدر تاریکه
که همه روشنی هارو میتونم توش پنهان کنم
تخت من همیشه واسم ژست می گیره
همیشه یه جور وا می ایسته
و گاهی انقدر میخوابه
که قیژقیژتخت های دیگه در می یاد
اگه موشی پایه های تختم رو بجود
زیر تخت من زیر بار من و تختم مدفون میشه
اون وقت من بی هیچ دنیایی
در هوای غیر زیر تختم با شکنجه خفه می شم
ُاین تخت صاحبی داره
که همیشه به زیر تختش فکر می کنه
و به زیر تخت های دیگه
حتی اون فکر می کنه
این دنیا زیر تخت خداست
و اونم یکی از اون عنکبوت هاییه که
با عشقی که از خدا دزدیده
روی زمین تاب می خوره
اون کسی یه که دلش می خواد
زیر تختش گم بشود
تا شاید بتونه گم کرده هایش رو
پیدا بکنه .ُ
(زمستان ۸۱)
* در قابلمه ما غذا هارو می پزونه
اگه دیر برسیم اونا رو می سوزونه
اونو روی قابلمه می گذاریم
تا کسی نبینه چی پختیم
و غذامون چشم نخوره
و احتمالا ناخنک
دیشب در قابلمه مونو روی کابینت جاگذاشتیم
یه خیر ندیده اونو قاپیدو نوشت:
ُهشدار درهای کثیف قابلمه هاتونو
توی سطل آشغال هم پیدا نخواهید کردُ
توی سطل آشغال دنبال در می گشتیم
اما بین تموم آشغالهای رنگ و وارنگ و کوچیک و بزرگ
در ما پیداش نمی شد
از اون روز به بعد
غذاهای ما بی دراند
و همیشه مزه چشم میدن وناخن
پلو هامون شفته می شن
و شعله ها اونا رو دودزده می کنن
یک تکه از سقف آشپزخونه در آش جوشید
در قابلمه مون کجایی؟
یه روز دستمو با در قابلمه اشتباهی گرفتم
دستم بخار پز شد
شش نفر آدم گرسنه خوردنش و گفتن :
کاش ناخنهایت رو لاک زده بودی...
امروز نون و پنیر می خوریم
و به یاد در قابلمه مون در اتاقو باز می گذاریم
تا مثل غذاهامون کمی هوا بخوریم
سقف رو توی خودمون جا بدیم
و مزه چشم ها و ناخنهارو بفهمیم
همین الان یه نفر با در قابلمه مون رد شد
حاضری قابلمه رو بزن
با درش و غذاهای خوشمزه فردا.
(زمستان ۸۱)
سه قطعه شعر به خاطر دکتر مجید ابولحسنی عزیز
که تابستان سی و سه سالگی اش را به بهار جاودانه پیوند زد.
*راستی گویا خبری شده
چه غریبانه پرواز را آغاز می کنند
بی خداحافظی کوتاهی
و چه غمگنانه
بر بام آسمانها جولان می دهند
آری در عروج چیزی هست
که انسان را از زمین جدا می کند
گویا کسی رفته باشد
برای همیشه رفته باشد.
*روی صدای شقایق
آبشاری از نور جاریست
وسایه نگاه پاکی روی ابر
خاطره سبز اعتقاد تو را
در باورهای من عمیق می کند
سوی کارهای بزرگ
راهیست به عظمت بزرگی تو.
(تابستان ۸۱)
* و من که در سیاهی خویش غوطه ورم
چه بی خبرم
از تپش ستاره در قلب شب
چه بی تابم از اندوه بی او بودن
چقدر فرشته وار نگاه می کنم
آرزوها
پل های کوچک نیاز هستند
از آنها باید گذر کرد
باید ثمره نگاه تو را
در چشمان ناپاکم
به زیبایی جستجو کنم
پیش از آنکه همرنگ مردمک هایم شده یاشند
زیرا خورشید نیز
روزی می میرد.
(تابستان۸۱)
پشت پنجره زیر رگبار باران هیچ کس نایستاده است
وقتی پرده را کنار می زنی
و تمام فضا را خالی می بینی از آنچه انتظارش را داشتی
حتی اگر به دنبالش بگردی
وگم شدن را در راه یافتن بپذیری
حتی اگر در راه حرفهای تازه بیاموزی
و بر پهنه دستهای او چیزهای تازه ببینی
و در نگاهش جرقه یک خنده را حس کنی
حتی اگر لبانش با تو بگویند از آنچه هست یا نیست
و تو سرمست ادامه راه را طی کنی
اگر بر کاغذی خطی بنگاری
اگر قلم را واسطه ای برای زیستنت قرار بدهی
دستانت را حروف آبی ذهن و احساست منتشر کنند
اگر بنویسی و همچنان بنویسی...
باز هنوز چیزی هست که در نیافته ای
و آن دانستن این است که
تو تنها هستی
در نهایت در ابتدا در ادامه در من دراو در هو
در تمام جهان...
فرصت بده
بگذار جهان بگوید آنچه را که در دل دارد
و سپیدی دفترت را
با حرفهای که جز وجود داشتن نیازی ندارند
تیره نپذیر.
(بهار ۸۲)
سلام گم شد میان حرفهایی که زده بودی
و آفرین گفتی به همه خندیدنم
صدایت را در تکه تکه پوست تنم
در پرده ژله ای چشمانم
شلیک می کنی.
آخر چگونه بگذرم
از لحظه ای که تو روی پاشنه کفشت
رفته ای
نگاهت روی سیمای یک دست
(توخالی مورچه خورده)
سوخت
دستم سنگ سنگ می کند
دلم را کوه می کنم
(که عشق در لانه یک بچه مورچه خاکریز می شود)
بگو بگو ستاره خواب نبیند آمده ای
بگو من روی دستهای خودم راه بروم
بگو ...
(خواهش می کنم گم نشوید.)
(پاییز ۸۱)
بر من خشم مگیرید که خفتم
مرده نبودم فقط خسته بودم
صدایم طنین شومی داشت
اما خرناس وخرِّستی بود
آواز خسته ای
نه خوش آمدی به مرگ
نه وسوسه گور.
خوش ندارم همسایه ام
به نزدیکم بیاید
بگذار برود به بلندا و دور
گرنه چطور می تواند
ستاره من باشد.
(نیچه)
از این حرفها که بگذریم...
مفهوم گذشتن را می دانی؟
می گذری مثل نگاهی که بر می گردد
مثل لیوان آبی
که سر می کشی چشم بسته
و می گویی:آه...
می گذری مثل آمدنت برمی گردی
همه نگاههایت را پس می گیری
واگرببینیش:ُحالتان چطور است؟ُ
دیگر لبخند زدن بی معنی است
حتی یک ستاره در قلبت نمی ترکد
در دستهایت چیزی گر نمی گیرد
و صدایت حرف ندارد
امانتی اش را پس می دهی
او می رودو
مثل غذای دیروز ظهر
فراموش می شوی...
گذشتن رامی دانی
چند بار باید معنا کنی ؟
به همه عوالم وخلایق
به او و خدای او بگویید:
ُنگران نشوید
من گذشتن را بلدم.ُ
(تابستان ۸۲)
سک سکه می زنم دیدن تو را
و نفسم بند بند می شود
سکه سکه اشک می باری
تکه تکه از تو جدا می شوم
اخراجت می کنم
از پایانه بی پایان چشم های بی نگاه
از همان روزهایی
که عاشقانه ای نگفتیم
از همان دقیقه نخست
اخراجت می کنم
از این دستها که تنها برای تو می نویسند
از خودم که پر شده ام از تو
از خیالم که رهایت نمی کند
من از با تو بودن بی تو می میرم
تو اما هنوز
در من تکرار می شوی.
(بهار ۸۲)
توی دسته کشوی فایل
گیر کرده ام
می کشی مرا طرف خودت
پوشه را بر می داری
و مرا می بندی
می روم شاید تو دوباره
یادت از فایلهای بسته بیاید.
(زمستان۸۱)
توی مولکول های سطل آشغال
گم ام
قاه قاه پنهان شده های من
...آشغالهام را
مشت مشت خالی می کند
سطل می شوم بی در بهتر
...مرا با خودش برد
غرق و قرو قاتی
توی سطل خالی
کاغذی خط خطی ده لا
چرخی بدون لاستیک
یک شمع نیم سوخته
ویا پکی رنگی لبهایش
خانه ای در من تلپ می شود
چندکفش
یک چماق ـ بد نیست ـ
کمی هم عشق
درسطل آشغال
ونیز ُیک قطعه پازلُ
بوق بوق بوق
بدون زباله هایم
چه خواهم کرد؟
(پاییز۸۱)
چگونه به دروازه شهرشان بیایم
منی که از یاد برده ام
زیستن در میان کوتوله ها را
فرزانگی ام به کردار خورشید است
می خواستم نورشان باشم
کورشان کردم
خورشید فرزانگی ام
دیده این شب کوران را زد.
همواره
همه فرزانگان برای دلداری ام
چنین می گفتند:
اگر تنها خود بار خویشم
فرو افکنیدم سخت.
در پی عشق جستن
و همواره نقاب
نقاب های نفرین شده یافتن
و ناگزیر در هم شکستن.
(نیچه)
باد ها را به تو هدیه می کنم
وباران را
وبرترین شعرم را که تنها یک جمله است:
دوستت می دارم.
(زینکلایر)
این بار یک شعر کلاسیک تقدیم به کسانی که مثل من این شعر زیبا را دوست خواهند داشت.
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نئی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت:کاین آشوب چیست
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش : بی سبب نفروخته ام
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی : نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوشست
درد بی دردی علاجش آتش است
(مولانا)
زمستان از سوراخ کفشت وارد می شود
گرسنه کودکی
که نافت را
با تیزی بشقابی شکسته بریده اند
معجزه ای رادر انتظار نباش
در هیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شهر ما
از شکم روسپیان خداوندان بیرون می آیند
مردمان دندانهای خویش را می کشند
تاگرسنگی توجیه شود
و با پنجه بر روی روغن داغ رفتن است
این که زندگی است
اصلا کجای تاریخ
سعدی به توپخانه می رسید
وخیام مانده به اعدام بود
تهران
تهران و رهگذرانی که پنداری
چکه های شمع بر زبانشان می چکد
صدایت می کنند
وتو پاورچین
گویی که زمین پر از تخم پرستوست
و پای تخت تو باید نشست
که در خواب یخ می زنی
سرایت سپیدی به رگها
وقندیل بزاق در دهانت
تهران
زور خانه می خواهد
کباده خالکوبی
و پدر بزرگ را
که اگر بود نمی خندید
تهران ۱۳۸۲
تو در راه زنان را می بینی
نشسته تا بشمارند تعداد موهایت را
و من راهزنان را به تعداد موهایت
با کنده ای که در دیده شان
به آتش کشیده اند
سنگینی این شهر عاقبت
زمین را از گردی می اندازد
تهران برایت پایتخت جهان است
و سهم تو
دندانهایی است که ریخته اما
با بوی نان
هنوز تکان می خورند
و شیر مادران
که بر جلد بینوایان می چکد
از آن سپس
شهر ها ریخته ریخته های شهر
به عطسه ای حتی پراکنده...
وانگشت دختران جا میان دارقالی می ماند
از آن سپس
پیاده روها رویای مقدس قومی شد
که بی نخاع زاده می شدند.
(عمید صادقی نسب)
دلم می خواهد جایی نروی
که چشمانت را
درجامدادی
یا در خلاء حرفها جابگذاری
وصورت باد خورده ات را
لای ورق های کتاب نسخه بپیچی
شیشه های سرخ را
به حراج بگذاری
وخرد خرد
در میان بازو بسته شدن درها هرز شوی.
(پاییز۸۱)
برانگشتانم پنج آینه نهاده ام
نگاهم می کنندو نمی بینند
ضجه می زنند ونمی شنوم
در این آینه ها
تکرارمی شود خود
وبی تفاوت شده است کسی
به هزاره پریشان وموهوم رگهایی که می تپند
حالا آخر اینها به انتها ختم می شود
ومی گردند دور خود
وچیزهایی تازه در مداری...
ـ نبض
ـ آینه های مکرر
ـ خودم
که منبسط شده ام
در محدوده پوستم
همچون بادکنکی
که با ترکیدنش آزاد خواهدشد.
(پاییز۸۱)
اشتباه بود
کنایه از دیوار اوـ من
خنده هایش را خوابانده بود
وچشمهایش گفتند:
ـ"خانم بلند شو
من عاریه نیستم ".
ابرو هایش تعجب می کنند
وقتی نادرست می رقصند
ـ حرکات ما سماع عشق؟؟
ماندن را باد به کفشهایش سپرد
وقتی برود
دلم می پکد
حتی شیشه پنجره هم می فهمد
سوز نگاه مرا
برجی در آسمان اعشار می خورد
من حرکتم منتفی شد
جاده نقشش را خوب بازی کرد
فیلم از پرده افتاد
امروز جهان خوابش می برد در کت خودکارش
که نمی نویسد
که نمی پرسد
اگر به تو نگاه کنم
که خنده ام نمی گیرد
مرا فقط دو چشم است که با خود برده است
من سرم را بر سینه اش گذاشتم
او رفته سر مرا برده
"تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد"
و عشق عارضی نیست
تشکیل می شود
می دانم چه می شود
کلید در دستهایش نمی چرخد
در باز نمی شود
ومن با ابر پاک می کنم دل دیوانه را از نقاط عشق
خمیازه می کشد
وآسوده می شود
منطق برایم کف می زند:
ـ"خانم حواست را جمع کن
باید جلو بنشینی تا برگردی
از خودت از او
هنوز نفهمیدی که راهی نیست"؟
"خم ابروت مرا دید"
گسست نهایت
به شما گفته بودم.
(پاییز۸۲)
شیطان هستم دنیا هستم
واین خود روش خسته کننده ای است برای گفتن اینکه
من وجود ندارم.
(بورخس)
به سوی شعله ها گام برداشت شعله ها جسمش رانیازرد
بلکه آن را نواخت ودرجریانی رهایش کرد که هیچ گرمی و انفجاری نداشت
با ناراحتی . خواری و هراس دریافت که خود نیز خیالی بیش نبوده است
دانست که دیگری او را به خواب می دیده است.
(بورخس)
دیروز مرده ای بودم کفن پوشیده
ودنیایم قبر
امروز کرمی که سیب می خورد
مرده های در کفن پیچیده را
ودنیای حقیرش
نه حتی قبر
که تاریکی خوردن مرده هاست.
(بهار۸۱)
وروی برکه ای در اقیانوس برمی خیزد
شنا میکند پارو میزند
یک نفر تختش را بالای سرش می گیرد
کلمه کلمه راه می رود
و به تابلوی ایست ممنوع می گوید:سلام
یک نفر همیشه در باران می دود
شب که می شود
آرام می نگرد باخود می گوید:
پرده ها عاشق ترند
ازما جلو می زنند...
(بهار ۸۱)
...جامدادی ام چه خالیست
وزیر سیگاریش
که با نقش برج پیزا کج میشود
تا نگاهم
همیشه در سکوت
بغض کند بخندد
ومن وسیگارش خاموش شویم
چمدانم را می بندم
عشق هم دود می شود
چون کبریت خیسی که آتش نمی گیرد
می سوزد
ومن خاکسترم را
هر روز در زیر سیگاریش می بینم
و جعبه هایی
که خودم وآنها را دور می اندازم
شاید روزی
در سطل آشغال پیدایم بکنی
باخاکستر های سیگارش
در کنار برج پیزا.
(بهار۸۱ )
یک تریبون با دو میکروفون
هیچ کس
برای سخنرانی نیامد
وصدای ممتد کف زدنهای یک نفر
که لبخند می زد.
(زمستان۸۱)
نه به بانگی بیگانه
خدا را می ستایم که جهان را آفرید
به احمق ترین شکل ممکن
از این روست که خود
راهم را
به کج ترین شکل ممکن می روم
آن فرزانه ترین می آغازدش
دیوانه پایانش می دهد.
(نیچه)