تبليغاتX
شعر شبهای آفریقا
متون ادبی وشعر
 

  چنبره زده ام در یک روزنامه

       که جلوی صورتم را منعکس می کند در عکس های خودش

       که پخش می شوم در کلماتی که نمی خوانم

       که غرق می شوم در بحر کفش های اسپرت آنها

       که پرت می شوم از صندلی پایین

       که می نشینم

       که : خانم ژانگولر بازی در نیارین!

 

  روزنامه به نخوانده شدن ادامه می دهد

  خبر تازه

  تراژدی نگاه من است و او

  که در پرده اول بسته می شود .

  جریان از این قرار بود :

     پرده آخر خودش را به اول رساندو گفت :

     ٌمن همان توام

     پرده کش معشوق است

     و عاشق ، تماشاگری بیش نیست ٌ!

 

  هیچ بولتنی از نمایشنامه های تک پرده ای سخنی  نمی آورد

  هیچ روزنامه ای به کلمات نخوانده شده اش اهمیت نمی دهد

  هیچ کفشی به بحری که ایجاد کرده

  هیچ صندلی به خالی خودش

  و هیچ پرده کشی به تماشاگر منتظرش نمی اندیشد.

 

  روزنامه به نخوانده شدن ادامه می دهد

  خبر تازه ای نیست آقایان

  جزسلامتی خواننده!

                          (پاییز۸۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  تازنده و لنگان در سرم

  کند شونده و پیچنده در خونم

  زمان می گذرد بی که بگذرد

  حک می کند خود را

  و در من محو می شود .

 

  من نان گرسنگی تو ام

  قلبی هستم

  رها در دستانت

  زمان می گذرد بی که بگذرد

  و هر چه بنویسم عریان می کندش .

 

  عشق گذرنده و اندوه جاودانه

  در درونم به نبرد ، به گاه رامش

  زمان می گذرد بی که بگذرد

  تن سیماب و خاکستر .

 

  سینه ام را تهی می کند

  بی که هرگزم لمس کند

  سنگ بی وزن همیشگی

  زمان می گذرد بی که بگذرد

  زخمی است

  که به چرک می نشیند.

 

  روز کوتاه است و زمان انبوه

  زمان بی من من و اندوهانش

  زمان می گذرد بی که بگذرد

  می گریزد در من

  و زنجیر می شود.

                      (اکتاویوپاز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  ٌ اینک من

  که بنده این بندم ٌ.

  دام گسسته و صیاد رسته

  بند از چشمانم آویخته

  اسیر بر جای مانده

  زمان دیری است بر گذشته .

  اینک من

  گسسته و رسته

  در خویش آویخته

  و صید و دام و صیاد و خویش

  نشناخته .

  اینک من

  تنها و جان خسته

  نظاره گر فردا نشسته

  آستین به صید جهان بالازده .

  اینک من

  رفته .

      (پاییز ۸۳)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  نفرین برهر آنچه که روح آدمی را

  با جذبه و جادو به سوی خویش می کشد

  و او را در این ماتم کده

  با نیروهای اغوا و فریب در بند می کشد.

  فراتر از همه نفرین بر اندیشه های والا

  که جان خویشتن را با آن ها اسیر می سازد

  نفرین بر فریبندگی خیالات

  که باری اند بر دوش خرد !

  نفرین بر هر آنچه در رویاها بر ما وارد می شوند

  به هیات فریب کار شهرت به هیات نام دارندگی

  نفرین بر هر آنچه که تملک اش

  مثال تملک بر همسر و فرزند و خدم و حشم می فریبدمان .

  نفرین بر دارایی که با گنجینه هایش

  به اعمال بی پروایانه تهییج مان می سازد

  با فریبی که در نشاطی به باطل

  مخده های آسایش را برایمان فراهم می سازد.

  نفرین برآن مرحمت بالای عشق !

  نفرین بر امید نفرین بر ایمان

  و پیش از همه نفرین بر صبوری.

                                       (برگرفته از کتاب رنج های ورتر جوان )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  اگر امروز کسی به من گفت  که سایه من کیست؟

  من دو صندلی شماره فرد به شما کادو خواهم داد

  اگر امروز او را در خیابان  کنار کیوسک چپمن را نگاه کن

                                                 و عاشقت را نه

  یافتید   اصلا با او مدارا نکنید

  روزنامه ای نخرید و ویلان و سیلان دنبالش ندوید

  بگذارید کنار هوا بخندد

  و مشکلاتش را با بادو درخت هم نگوید

  به هیچ کدام از جویهای آب هم نه !

  اگر امروز کسی به من گفت :

  که سایه ام را در معبر باد و کیوسک رهگذر

  و خیالم که او را می پائید  دیده است

  به من خبر ندهید

  خودم آسمان را خواهم خندید

  و نگاهم را در چاپار یاد او خواهم کاوید

  و از اشک و آه و امید هم

  قول می دهم که سراغی نگیرم .

  اگر کسی سایه مرا قدم زنان در خیابان دیده است

  بداند مر کنار کیوسک روزنامه فروشی خواهد یافت

  من ردُپای او را عشق می کنم !

                                        (زمستان ۸۲)

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  کنار کیوسک تلفن  سر کوچه شقایق خانه مان

  منتظرت می ایستم

  ـ:همیشه آنجایی؟

  بله  این هدیه ایست که هیچ گاه تقدیمت نمی کنم

  پیغام می فرستم  در پارک خواهمت دید

  آنجا روی رگ اصلی برگی

  که ایستاده تا از شاخه بیفتد    سوار شو

  در پوست خشک و قهوه ای درخت گشت بزن

  با کرم های خیالاتی صحبت کن

  اگر میوه کاجی دیدی  بخور

  و خوب خودت را مشغول کن تا من بیایم

  احتمالا سوار هواپیما خواهم شد

  تا از قلهک  زودتر به جمشیدیه برسم

  کنار کیوسک تلفن منتظر ایستاده ام

  تا این حرفها را به تو بگویم

  تا من می آیم

  بی اشک یا غم یا تلخی یا لبخند

  شعری بنویس.

                   (بهار ۸۲)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

   عشق

  غزالی عاشق یوز پلنگی بود

  حاضر بود جانش را برای او بدهد

  عاقبت همین طور شد

  یوز پلنگ گرسنه بود.

 

   نمی بینم

  مرد نگاه می کرد

  و پسر بچه با انگشت مورچه های پارک را له میکرد

  بعضی مورچه ها به زمین چسبیده بودند

  و دست و پا می زدند

  و بعضی دیگر مثل اینکه کمرشان شکسته است

  حرکت دست و سرشان تند بود

  بعد آهسته می شد و بعد بی حرکت می ماندند

  و پسر بچه همین طور مورچه های پارک را له میکرد

  و مرد نگاه می کرد و فکر می کرد

  او که نمی تواند همه مورچه های دنیا را نجات بدهد .

                                                            (اردلان عطاپور)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

 هیچ پرنده ای مرا به آشیان مکر خود نبرد

  ومن همچنان روی دستهای زمین است

  که راه می روم

  آه که در پرده این صدای خاک آلود

  هیچ چیز را نمی توان آموخت

  من در تنهایی یک حیاط پرسه می زنم

  و با دستان باز  آغوش نگاهم را می گسترانم

  برای در هم کشیدن یک قطره باد

  که مرا در لحظه های بارانی محو کند.

  آسمان خداحافظی کرد

  وقتی اتاق در انحنای خودش بسته می شود

  و راهروها حرکتشان را

  به ابتدای حضور سنگ ها محکوم کرده بودند 

  و انگار پله ها مرا در خود بالا می بردند

  تا روی پشت بام

  در جایی غرق شوم

  که انتظارش را تنها با نام آسمان می توان جست

  هیچ صدایی نیست که آن بالا ها مرا بخواند

  افسوس که بی نگهبان آمده ام

  و بی میزبان

 و میهمان سفره سیمانی ستونهای کوتاه یک محوطه محدودم

  که نزدیکترین جا به آنجاست

  که گویی بالا تری ندارد

  و ای خیابانها  که صدای نامتان را در چراغهای بی سویتان

  جستجو نمی کنم

  هیچ کدام پیغامی از انظار خسته ای ندارید

  که او را در پیراهن من به هدیه نگاشته باشد

  پاکت نامه های برایم ندارید

  که ماه را به ارمغان بیاورد

  و دستی که نگاهی را تقدیمم کند

  که آه ...

  هیچ صدایی نیست که آن بالا ها مرا بخواند.

                                                     (بهار ۸۲)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  در تراکم خلاء جاری می شوم

  در ابُهت

  در گدازه های نگاه ما هر دو

  که در فاصله یخ می بندد

  در اشتیاق من که در گلویم گیر می کند

  در سهم ما از هم

  که بی بهانه محو می شود .

  من نقاب نمی زدم

  او تمام صورتم را می سوزاند

  من عاشق خورشید شده بودم

  حتی اگر سرگرمی نقاشی شده

  کودکی ۲۴ ساله بود از خودش

  دروغ نمی گویم

  او حقیقت بود در دستهای من

  او هم دروغ نمی گفت.

                             (تابستان ۸۲)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  بر دستان من  ستونهای پنج گانه ای حاکمند

  از ناشناخته ترین آشناها

  بلند ترینشان

         سر به بالا نهاده

         در جستجوی آنچه نمی بیند

         اما حس می کند

         چشم بر نمی دارد از او

         از روشنی پراکنده و بی همتایش

  بزرگ ترین حاکم دستهای من

  عاشق است  عاشق عشق و او

 

  کوچکترینشان

         به کف دریای دستانم می اندیشد

         به غربت مردی  که آواز می خواند

          از وحشت وسعت

              و اندوهش را در خنده های باله اش می پنهاند

          مردی که ستاره ها را  بلد نیست بشمارد

          او صبر ندارد و تنهاست

          در بی کرانه ترین دریا

          که در انتهایش لبریز می شود

  کوچکترین حاکم دستهای من

  شیفته تعمق است و غرق گشتن

  در کوچکترینی وسیع

  و وسیع ترینی که می لرزد

  سست می شود از خویش و از خویشان

 

  در آن میانه جدایی به انحراف می رود

          سر کج می کند

          می پوید خویش را در عصیان

          در جستجوی راهی که به جایی نمی برد

          بی هراس از ناپیدایی مقصد

           از تلخی  سختی و تنهایی دردناکش

           آنچه باز می داردش از حرکت

  در جستجوی نایافته هاست

  تجربه های ناب

  و رفتن

  آزاد از رسیدن  از دریافتن

 

  آن دیگران سرود ناشناسه هارا تصویر می کنند

  معلقند در جای خود

  و آیا می یابند آنچه را نجسته اند هرگز

  می مانند

  تا آرزو کنند و هستی یابند

  و دستانم در بی کرانه ترین خلاء

  می جویند ستونهایی با حاکمانی دیگرگونه

  تا گره خورند در هم

  و پر کنند خالی های خویش را

  تا یکتا آرام پذیرند.

                           (تابستان ۸۲)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  |