تبليغاتX
شعر شبهای آفریقا
متون ادبی وشعر
 

                  "  همیشه آنکه می رود کمی از ما را

                       با خود می برد.

                      کمی از خود را زایر !

                      با من بگذار.

 

                     در اندیشه حلاج هنوز پنبه شاد می شد از ضربه .

                    وقتی شاد خسته از خرد شاد به رویا نوشت :

                    زمان شکل سپیده دم دارد."

                                                   (یدالله رویایی)

  گم شده است این خودکار

  و نبض های قفسه از نگاه من گره می خورد

  در تلاقی غبار و ورق و ساعت ورپریده .

  آنجا بیرون هر چه تلاش

                 هر چه انتظار

  ماشینی پارک کرده که می خواهد برود

  دوری بزند   هوایی تازه کند   و برگردد

  به پشت میزها و صندلی ها

  هیچ کس نمی خندد

  فنجان هم حرف تازه ای ندارد .

 

  پشت تمام بوقهای ممتد شکل دار

  صداهای ما پراکنده می شوند

  و گوشی تلفن   جز با خداحافظی من آرام نمی گیرد

  و این پیامها     جزبا قطع شدن مخابره نمی شوند

  و رهگذران    جز عبور حرکتی نمی کنند.

 

  من دیگر  تمام کوچه های دررو  را می شناسم

              و آسمان به بی نگاهیم عادت کرده است .

 

  چقدر این کمدها دلگیرند

  من خاطره هارا دفن کرده ام

  خاک سرد است   آرام می گیرم .

 

  خالی شده ام از تو

  ودیگر دیوارهای شهر مرا یاد تو نمی اندازد

  دوست نازنینم    خیر پیش!

                                    (بهار ۸۳)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 تیر1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

          با سلام به دوستان عزیزم.این متن را به عنوان یک داستان بخوانید

               جزء اولین و آخرین کارهای داستان کوتاهم تا این لحظه .

   ولطفا از نظرات منتقدانه و مفید خودتان دریغ نفرمایید..متشکرم .پیروز باشید. 

 

  خنده هایش را در تمامی شهر ۱۶سانتی متری اش پخش کرده بود.

  خودش را گم کرد لا به لای خط های کرسی ذهنش .

  همیشه یک جا می نشیند همیشه روی یک صندلی

  و هرچند صدای قیژقیژ صندلی آزارش می دهد

  باز نشستن بر آن را دوست دارد.

  هوا خفه می شود وقتی او نفسش را به نگاهی گره می زند 

  که چون خلاءاز سایه اش عبور کرد.

  آسمان چراغ چراغ ستاره می درخشد

   و اوروی بلندترین ارتفاع خانه خاطراتش نشسته

  دارد قشنگترین صحنه ها را در فیلم آخرین لحظه های بودن 

  تماشا می کند

  تا تمام اوهام خیالی اش را جزءی از زندگی بشمارد.

  نگاهش درانعکاس پنجره برمی گردد و در صورتش پنهان می ماند.

  امروز آنقدر کرخ شده بود که فراموش کرده بود در آپارتمانش را نبسته.

  گویا نمی خواهد هیچ کس را به خانه گرم و خشکش راه دهد.

  گویا آنقدر جامد شده که یکاره متصاعد خواهد شد

  و آنقدر در خود جمع که صدای گنگ اخساس اورا حتی

  دیوارهای دوست داشتنی اش نمی شنوند.

  و رعشه خام وجودش لابه لای دستانس که او را در میان کف زدنهای

  خودشان نوازش می کنند

  چون آخرین نغمه های موسیقی محو می شود.

  امروز او به فردا رفته است

  با تمام دیروزهای گندیده ای که در کوله بارش ریخته

  و با بوی آنها مشام امروزش را پر می کند

  تا فردا از دیروز قصه تازه ای بسازد.

  همان مسافر که روی صندلی راختی اش در بلندترین آسمانخراش

  شهر ۱۶ سانتی متری اش نشسته است

  تخمه می شکند و ضمن تماشای فیلم چرخ می زند می نویسد

  و هنرمندانه تمام زمان را دارد زندگی می کند.

  امروز ۱۷ اردیبهشت است

  که به تعداد سالهای عمرش تکرار می شود.

  او از محل کارش برگشته است در خیابان قدم می زند

  و یعد از یک مغازه سوپری شکلات خواهد خرید.

                                                               (بهار۸۲)

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  کشیده ام از جریان این شهر بیرون

  تا روبروی دوباره تو نایستم .

  و این شماره گیر ٫ خاطره هارا غلط تایپ می کند

  اینجا تمام تلفنها تعطیل شده است

  و صورت هیچ مردی صورت انتظار را نمی بیند.

  تمام نگاهم را دیوارهای شهر ثبت کرده اند

  وقتی از پنجره رهگذر اتوبوس

  چشم به خاطره های دور دوخته بودم .

  خدا متوقف شده است در من .

  من از شهر تو رفته ام

  از تمام خیابانها خداحافظی کرده ام

  ....

  تو ساکن کیلومترها فاصله ای

  و حرکت من  ٫   بیرون از تو 

  ادامه می یابد...   

                     (بهار۸۳) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط منا محبی عدل  | 

 

  برد مرا به برده خویش

  مرا با روح مانده خویش در آمیخته ای ؟!

  تو که فراسپرده مرا به اختیار گرفتی !

  رفتم تا برده های خویش را واسپارم به او 

                  و با رفته های خود باز گردم

                         به تازه ترین آمده ها .

 

  مرا به رفته هایم وا می سپاری ؟!

  ای مانده در باز مانده های من ؟

  مرا می سپاری به آنچه برده ای از من ؟!

 

  مرا برو    تا بیابی از خود

              به صریح ترین و تازه ترین آمدن هایت

              در زنده ای

              که جاری کردی در او خود را

  مرا بیا     که آمدنت

              ماندنت

              رفتنت

              را یکتا می ستایم

  و نظاره گر می شوم

  مرا که با تو باز زنده شد

  و تو را که زنده می مانی در من .

  افسوس فاصله هاست   میان من و تو

  تو و من .

            (تیر۸۲)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط منا محبی عدل  |