حالت چطور است؟
خواب اساطیر دیده ای ...؟!
تنفس را بیاموز
من در چندمین مرتبه درخت ایستاده ام
و دستهایم
در چندمین پرش پرنده
و چشمهایم
در تکرار او متوقف شده است .
پایه ایم برای نیم سوختنمان !
این کوچه سزاواز تپش نیست
این برگ٫ سزاوار نقاشی شدن
و آری من سزاوار تو نیستم !
موهایت را روی تاقچه جا گذاشته ای
همانجا که ساعت از حرکت ایستاده است
نگاه تو بر آینه ثابت مانده
و چشمهایت ٫ در جاده ها می لولند
باران پشت همین پنجره هم می بارد
باز گرد
بازگرد عزیزم
خداحافظی ٫ وظیفه ماست !
(پاییز۸۳)