تازنده و لنگان در سرم
کند شونده و پیچنده در خونم
زمان می گذرد بی که بگذرد
حک می کند خود را
و در من محو می شود .
من نان گرسنگی تو ام
قلبی هستم
رها در دستانت
زمان می گذرد بی که بگذرد
و هر چه بنویسم عریان می کندش .
عشق گذرنده و اندوه جاودانه
در درونم به نبرد ، به گاه رامش
زمان می گذرد بی که بگذرد
تن سیماب و خاکستر .
سینه ام را تهی می کند
بی که هرگزم لمس کند
سنگ بی وزن همیشگی
زمان می گذرد بی که بگذرد
زخمی است
که به چرک می نشیند.
روز کوتاه است و زمان انبوه
زمان بی من من و اندوهانش
زمان می گذرد بی که بگذرد
می گریزد در من
و زنجیر می شود.
(اکتاویوپاز)