با سلام به دوستان عزیزم.این متن را به عنوان یک داستان بخوانید
جزء اولین و آخرین کارهای داستان کوتاهم تا این لحظه .
ولطفا از نظرات منتقدانه و مفید خودتان دریغ نفرمایید..متشکرم .پیروز باشید.
خنده هایش را در تمامی شهر ۱۶سانتی متری اش پخش کرده بود.
خودش را گم کرد لا به لای خط های کرسی ذهنش .
همیشه یک جا می نشیند همیشه روی یک صندلی
و هرچند صدای قیژقیژ صندلی آزارش می دهد
باز نشستن بر آن را دوست دارد.
هوا خفه می شود وقتی او نفسش را به نگاهی گره می زند
که چون خلاءاز سایه اش عبور کرد.
آسمان چراغ چراغ ستاره می درخشد
و اوروی بلندترین ارتفاع خانه خاطراتش نشسته
دارد قشنگترین صحنه ها را در فیلم آخرین لحظه های بودن
تماشا می کند
تا تمام اوهام خیالی اش را جزءی از زندگی بشمارد.
نگاهش درانعکاس پنجره برمی گردد و در صورتش پنهان می ماند.
امروز آنقدر کرخ شده بود که فراموش کرده بود در آپارتمانش را نبسته.
گویا نمی خواهد هیچ کس را به خانه گرم و خشکش راه دهد.
گویا آنقدر جامد شده که یکاره متصاعد خواهد شد
و آنقدر در خود جمع که صدای گنگ اخساس اورا حتی
دیوارهای دوست داشتنی اش نمی شنوند.
و رعشه خام وجودش لابه لای دستانس که او را در میان کف زدنهای
خودشان نوازش می کنند
چون آخرین نغمه های موسیقی محو می شود.
امروز او به فردا رفته است
با تمام دیروزهای گندیده ای که در کوله بارش ریخته
و با بوی آنها مشام امروزش را پر می کند
تا فردا از دیروز قصه تازه ای بسازد.
همان مسافر که روی صندلی راختی اش در بلندترین آسمانخراش
شهر ۱۶ سانتی متری اش نشسته است
تخمه می شکند و ضمن تماشای فیلم چرخ می زند می نویسد
و هنرمندانه تمام زمان را دارد زندگی می کند.
امروز ۱۷ اردیبهشت است
که به تعداد سالهای عمرش تکرار می شود.
او از محل کارش برگشته است در خیابان قدم می زند
و یعد از یک مغازه سوپری شکلات خواهد خرید.
(بهار۸۲)