" همیشه آنکه می رود کمی از ما را
با خود می برد.
کمی از خود را زایر !
با من بگذار.
در اندیشه حلاج هنوز پنبه شاد می شد از ضربه .
وقتی شاد خسته از خرد شاد به رویا نوشت :
زمان شکل سپیده دم دارد."
(یدالله رویایی)
گم شده است این خودکار
و نبض های قفسه از نگاه من گره می خورد
در تلاقی غبار و ورق و ساعت ورپریده .
آنجا بیرون هر چه تلاش
هر چه انتظار
ماشینی پارک کرده که می خواهد برود
دوری بزند هوایی تازه کند و برگردد
به پشت میزها و صندلی ها
هیچ کس نمی خندد
فنجان هم حرف تازه ای ندارد .
پشت تمام بوقهای ممتد شکل دار
صداهای ما پراکنده می شوند
و گوشی تلفن جز با خداحافظی من آرام نمی گیرد
و این پیامها جزبا قطع شدن مخابره نمی شوند
و رهگذران جز عبور حرکتی نمی کنند.
من دیگر تمام کوچه های دررو را می شناسم
و آسمان به بی نگاهیم عادت کرده است .
چقدر این کمدها دلگیرند
من خاطره هارا دفن کرده ام
خاک سرد است آرام می گیرم .
خالی شده ام از تو
ودیگر دیوارهای شهر مرا یاد تو نمی اندازد
دوست نازنینم خیر پیش!
(بهار ۸۳)