زمان به خواب رفته است
و آن پسرک گیتاریست
پشت دروغ هایش می گرید.
چقدر از مرحله بلند نگاهم پرتم
صدای نت می آید
و حرکت های قیژ وار
چرا کسی به خودش سلام نمی کند !
و سکوت پرتقالهای روی میز ...
وقتی نمی بوسمت
گم می شوی پشت خدا
پشت میزها و صندلی ها هیچ کس ننشسته است
فقط خوابها تکرار می شوند .
چقدر دنیا مرا خندیده است !
صدای قاه قاه باد می آید
و حرکت دایره وار ما آغاز می شود ...
کلاسورم را بر می دارم
و پشت هق هق مغازه ها پنهان می شوم .
گاهی یک طرف میز خالی است
گاهی تمام پرتقالها را به دست می گیری
گاهی خدا گم می شود
و فراموش می کنی !
تمام صفحه ها ورق خورده است .
(زمستان۸۳)